ده تا سرخپوست

ارنست همينگوي
« چهارم ژوئيه»اي بود و نيک Nick شب، دير وقت، با ارابة جو گارنرJoe Garner و خانوادهاش به خانه برميگشت که توي راه از کنار نُه تا سرخپوست مست گذشتند. يادش بود که نُه تا بودند چون جو گارنر که در هواي گرگوميش ارابه ميراند دهانة اسبها را کشيده بود و پائين پريده بود و سرخپوستي را از کنار شيار چرخ بيرون کشيده بود. سرخپوست خوابيده بود و صورتش روي خاک بود. جو سرخپوست را کشيد کنار بوتهها و برگشت به ارابه.
جو گفت« با اين يکي شدن نُه تا، همين گوشه کناران.»
خانم گارنر گفت« سرخپوستا.»
نيک با دو تا پسرهاي گارنر در صندلي عقب بود. از آنجا بيرون را نگاه ميکرد که سرخپوستي را که جو به کنار جاده کشيده بود ببيند.
کارل پرسيد« بيلي تيبلشوBilly Tableshaw بود؟»
« نه.»
تمام متن را در اینجا بخوانید






